شما چه فکر می کنید
حکایت است که پیرمردی هر روز در بازار گدائی می کرد .و مردم محل هم به دلیل حماقتی که پیر مرد از خود نشان می داد مرتب او را دست می انداختند. مردم دو سکه را به او نشان می دادند ، یکی از آن ها از طلا و دیگری از نقره ؛ به پیر مرد این اختیار را می دادند که از بین این دو سکه هر کدام را که خود دوست دارد انتخاب کند . پیر مرد همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد ...
و این داستان در تمام منطقه پخش شده بود .کم و بیش روزانه گروهی زن و مرد به دیدن او می آمدند ، و دو سکه را به او نشان می دادند و پیر مرد همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد .
تا این که ، روزی مرد مهربانی از راه رسید و از این که پیر مرد را آنطور دست می انداختند ، ناراحت شد . در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت : ای پیر مرد ، هر وقت به تو دو سکه نشان دادند ، سکه طلائی رنگ را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرد می اید و هم مردم دستت نمی اندازند .
پیر مرد پاسخ داد : دوست عزیز حق با شماست ، اما اگر سکه طلا را بردارم ، دیگر مردم به من پول نمی دهند ؛ تا ثابت کنند که من از آن ها احمق ترم . اما شما که نمی دانید من با این روش تاحالا چقدر پول گیر آورده ام ... شما چه فکر می کنید ؟
